آب دهان مائو
دسامبر 17, 2008
اینطور نبود که مثلا دیروز صبح از خواب بیدار شوم و ببینم شده ام شکل چینی ها. مدتها بود حس می کردم چیزی دارد تغییر می کند، اما تازه دیروز بعد از تلفن مادرم متوجهش شدم. انگار که تازه فهمیده باشی دنبال چی باید بگردی. فکر کنم همه چیز از همان روزی شروع شد که خودشان چوبهای غذاخوری را با غذا آوردند. تا قبل از آن همیشه باید قاشق و چنگال را می دادم دست دخترک چینی پیشخدمت و با نیش باز می گفتم “چاپستیکز پلیز!” او هم همیشه نصفه و نیمه خم می شد و قاشق و چنگال پیچیده شده توی دستمال کاغذی را می گرفت و با آن قدمهای دو سانتی اش می رفت توی آشپزخانه و با یک جفت چوب غذاخوری پیچیده شده توی دستمال کاغذی برمی گشت. دوباره نصفه و نیمه خم می شد و چوبها را می گذاشت کنار بشقاب و می رفت. همیشه می گذاشتم به حساب خنگی شان که یادشان نمی ماند که من غذای چینی را با چوب چینی می خورم، نه با قاشق و چنگال.
دو – سه ماهی بود که می رفتم آنجا. مغازه کوچک بوگندویشان درست زیرساختمان کالجی است که می روم برای زبان. چسبیده به یک رستوران ایتالیایی. اوایل یکی – دو باری ساعت ناهار رفتم رستوران ایتالیایی. آنطورها هم ایتالیایی نبود. یعنی اسپاگتی های آبکی پر از سبزی و ساندویچهای گوشت دو مثقالی، چیزی نیست که کشته و مرده اش شوی. ولی هرچه بود از برنجهای به هم چسبیده بی نمک و تکه های گوشت سرخ شده توی سس لوبیای سیاه که اصلا نمی دانم چه کوفتی هست، بهتر بود. اما خوب وقتی بخواهی هر روز ده – دوازده دلار بریزی توی جیب این پدرخوانده های مووزوزی ، ذائقه ات هم تغییر می کند. یعنی بالاخره سر خرت را کج می کنی و می چپی توی رستوران بغلی، همان جایی که همیشه خدا چند تا دایناسور چینی دارند لب و لوچه شان را با چوبهای غذا خوری از توی بشقاب جمع می کنند.
اولین باری که رفتم تو، از همان دم در می خواستم برگردم. بوی غریبی می دهند این رستورانهای چینی. هرچه هست اشتها آور نیست. همیشه هم صدای جلز و ولز سرخ شدن یک چیزی دارد از آن پشت ها می آید که وقتی بُر می خورد با آن بوی گند، باعث می شود فکر کنی دارند ، چه می دانم، گوشت دنبالچه میمون سرخ می کنند آنجا. دست و دلت نمی رود بنشینی مثل آدم غذا بخوری.
تا آمدم برگردم، زنک چینی پشت پیشخوان دندانهای بدقواره اش را ریخت بیرون و سرش را خم کرد و گفت “های”. می توانستم توی دلم بگویم “زهرمار” و برگردم بیرون. اما من هم نصفه و نیمه تعظیم کردم و نیشم باز شد و گفتم “های” ، و رفتم جلو. غذاهاشان را لیست کرده بودند روی دیوار. مثلا برنج و گوشت با سبزی، یا مرغ پخته شده توی عسل با برنج و از همین آشغالها که شرقی ها می خورند معمولا. توی سرم داشتم دنبال یک جمله می گشتم که بگذارم روی پیشخوان و بزنم بیرون که یکدفعه یکی دست گذاشت روی شانه ام. برگشتم دیدم مردک چینی همکلاسی مان است که اسم خودش را گذاشته بود “ایست من”. قیافه اش یک چیزی بود تو مایه های مائوتسه تونگ. فکر کنم خودش هم می دانست، چون وقتی شروع می کرد به حرف زدن سر کلاس، جوری با آن انگلیسی ریقونه اش حرف می زد که انگار دارد برای ارتش خلق چین سخنرانی می کند. فکر کنم آنقدر نگاهش کردم همان جلسه اول که حس کرد لابد من دوست خوبی می شوم برایش.
“ایست من” چنان ذوق کرده بود از دیدن من آنجا، که فکر کردم اگر زهر حلاحل هم بدهند می خورم. نشستیم پشت یک میز خالی و او شروع کرد به بالا و پایین کردن “منو”. دخترک پیشخدمت، با یک پیشبند چرک، آمده بود ایستاده بود بالای سر من. مائو پرسید چه می خواهم بخورم. گفتم که هیچ “آیدیایی” ندارم و هرچه او پیشنهاد کند. او هم همان گوشت سرخ شده توی سس لوبیای سیاه با برنج را پیشنهاد داد. دخترک چینی سفارش را نوشت توی دفترش و رفت و هنوز مائو، جمله سوم سخنرانی اش را تمام نکرده، با یک قوری و دوتا کاسه بند انگشتی برگشت. از همان کاسه های کوچکی که چینی ها تویش چای می خورند. چای که نیست. بعدها فهمیدم می گویند چای چینی. زرداب دم کشیده ای است که می گویند کلی خاصیت دارد. این چینی ها باد هم ول بدهند، می کنند توی قوطی می گویند شفای سرطان ریه است.
تا غذا را بیاورند، مائو یک بند ور زد. بشقاب چای ام را گذاشته بودم منتها الیه این طرف میز تا تفش نپرد توش. همه اش هم خدا خدا می کردم که لحن جملاتش سوالی نشود. یعنی چیزی نپرسد ازم که مجبور شوم جواب بدهم، چون اصلا نمی فهمیدم چی دارد می گوید. این چینی ها را اصلا نمی شود فهمید. انگلیسی را به چینی حرف می زنند انگار. مثل اینکه زیر آب پیانو بزنی، بعد ضبط کنی و صدای ضبط شده را بکنی توی لوله و بعد از یک نفر بخواهی نتهایش را بنویسد برایت. بتهوون هم باشد “هنگ” می کند. خیلی وقتها معلمهایمان هم که همه شان انگلیسی زبانند می روند توی دهان این چینی ها تا بفهمند اینها چی می نالند.
غذا را که آوردند مائو خفه شد. دخترک چینی، کنار بشقاب او از همین چوبهای غذاخوری گذاشت و کنار بشقاب من، قاشق و چنگال. دوست نداشتم غذا را با قاشق بخورم. یعنی گفتم حالا که دارم این کوفت را می دهم پایین، بگذار حداقل به قول اینها “فان” باشد. گفتم “چاپستیکز پلیز!”. نیش “ایست من” سه دور خورد دور کله اش. چیزی نگفت اما و دوباره سرش را کرد توی کاسه بزرگی که تا خرخره اش پراز آب و رشته و سبزی بود.
غذا خوردن با این چوبها اصلا سخت نیست. از همان اول انگار بلد بودم اصلا. اوایل انگشتهایم درد می گرفت. بعد راحت تر شدم. مائو چشمایش را گرد کرد که تو بلدی با چوب غذا بخوری! نمی دانم چرا لبهای این چینی ها نمی تواند غذاهای آبکی را توی دهانشان نگه دارد. فقط لبخند زدم و بشقابم را کشیدم طرف خودم و شروع کردم به خوردن. بد نبود. یعنی همان بوی غریب را می داد. بی نمک هم بود، ولی می شد تحمل کرد. یعنی، نه که تحمل کنی، بد نبود خلاصه. تکه های قیمه شده گوشت بود، مخلوط با همان چیزی که سس لوبیای سیاه است ، روی برنج. یک بشقاب پر، و همه اش پنج دلار و هشتاد سنت. شاید اصلا همین ارزان بودنش بود که دفعه بعد هم کشاندم آنجا.
بعد از آن، یکی – دو بار دیگر هم با “ایست من” رفتم، تا اینکه مردک چینی دیگر به کل، کلاس نیامد اصلا. بعدها از هموطنهایش سر کلاس شنیدم که گویا نوه دار شده و سرش گرم است که نمی آید. کسی هم نبود که دلم برایش تنگ شود. بدون او و آن لب و لوچه ترش، راحت تر می شد غذا را داد پایین.
اوایل همیشه همان غذا را سفارش می دادم. همان گوشت و سس لوبیا و برنج. می ترسیدم چیز دیگری سفارش بدهم تو خوردنش بمانم. ولی بعد تر ها گفتم بگذار تجربه کنم. فکر کنم به این خاطر بود که دیگر راحت با چوبها غذا می خوردم. دانه های ریز لوبیا را هم بلند می کردم باشان. حس قشنگی دارد. ذوق می کنی انگار. مثل اولین باری که یاد گرفتی بند کفشهایت را خودت ببندی و همه اش خدا خدا می کردی بندها باز شوند تا بتوانی دوباره ببندیشان. شاید برای همین هم بود که دیگر ساعت ناهار که می شد ، فورا تو رستوران چینی بودم. هر بار هم یک چیزی سفارش می دادم. بعضی ها خوب بودند و بعضی ها هم، مثل همان مرغ پخته شده توی عسل، یک چیزی تو مایه های کوفت. اما هیچ وقت نشد که بمانم توی خوردن. همه شان را می شد خورد.
گفتم که همه چیز از همان روزی شروع شد که خودشان چوبهای غذاخوری را با غذا آوردند. تا قبل از آن همیشه قاشق و چنگال بود. باید می گفتم که چوب می خواهم و اینها. اما آن روز دخترک پیشخدمت خودش چوب آورد برایم. با خودم گفتم دمشان گرم! بالاخره یک بویی از پهن انبار شده توی مغزشان درآمد و یادشان ماند که برای من چوب بیاورند. همه اش همین فکر را کردم. برای همین هم بود که وقتی موقع حساب کردن، زنک دندان قشنگ پشت پیشخوان شروع کرد به چینی حرف زدن، فقط مثل بز نگاهش کردم.
آن حس غریب اما، از همان روز شروع شد. مثل وقتی که حس می کنی داری سرما می خوری. هنوز سالمی، اما می دانی یک چیزی دارد توی بدنت عوض می شود. توی مغزت انگار کسی دارد اخطار می دهد. من هم همانطور بودم. ربطی به حرف دیگران نداشت. اینکه چرا اینقدر زرد و زیلی شده ای و برو دکتر، یا اینکه مثلا پلکهایت چقدر پف دارند و از این خزعبلاتی که دور و بریهایت همیشه می گویند. اصلا به اینها ربطی نداشت. خودم حس غریبی داشتم. البته دیگران هم بی تاثیر نبودند. می فهمیدم نگاه ها عجیب شده است. اما به نظر خودم همه چیز عادی بود. حتی تا همین دیروز که مادرم زنگ زد. عکس فرستاده بودم برایشان. تا گفتم الو، پرسید:” مادر! چرا شکل چینیا شدی؟!”
راست می گفت. دیروز دوساعت جلوی آینه توالت ایستادم و زل زدم به خودم. نمی دانم چرا تا دیروز نفهمیده بودم. صورتم زرد شده است. پوستم را انگار کشیده اند. پلکهایم پف کرده اند و به زور چشمهایم را می بینم. هرچه آب سرد زدم به صورتم فرقی نکرد. موهایم را هم که می بینید. اینجوری نبودند. همه شان سیخ شده اند انگار. جاهای دیگرم هم عوض شده اند. بخواهید نشانتان می دهم. نمی دانم چرا تا دیروز نفهمیده بودم! شاید ویروسی، چیزی است که از غذاهایشان گرفته ام. مثل همان سارس که می کشت. این یکی چینی می کند شاید. دیگر نمی دانم. آزمایش کنید. حتما یک چیزی هست که خودتان بفهمید. هرچه بود، توی همان غذاهایی بود که خوردم.
خلق یک شخصیت کامل
چگونه نقش خدا را بازی کنیم
جورج بیکر((George Baker، در “تکنیکهای نمایشی” (1919) می نویسد: ” یک درام بزرگ بستگی دارد به نمایش مطمئن و تحت کنترل یک شخصیت پیچیده … بنابراین اصل قدیمی خودت را بشناس، تبدیل می شود به اصل دراماتیک شخصیت داستانی ات را بشناس، هر چه صمیمانه تر بهتر.”
حالا به تمام این توضیحات، شما چگونه می خواهید شخصیتی را که می سازید، هر چه صمیمانه تر بشناسید؟
لایوس اگری (Lajos Egri)، در کتاب مهم و عالی اش “هنر نوشتن دراماتیک” (1946)، یک شخصیت کامل را به عنوان یک موجود سه بعدی تعریف می کند. او بعد اول را “فیزیولوژیکی”، بعد دوم را “جامعه شناختی” و سومین بعد را “روانشناختی” می نامد.
بعد فیزیولوژیکی کاراکتر شامل قد، وزن، سن، جنس، نژاد، سلامتی و امثال اینهاست. ]…[ زیبا یا زشت، کوتاه یا بلند، چاق یا لاغر: همانطور که تمام این ویژگی های فیزیکی ممکن است بر نحوه پرورش یافتن یک شخصیت واقعی تاثیر بگذارند، بر شخصبت داستانی نیز تاثیر خواهند گذاشت.
جامعه شخصیت ما را بر اساس ظاهر ما شکل می دهد. اندازه، جنس، ساخت بدن، رنگ پوست، زخمها، نقصها ، بد شکلی ها، آلرژیها ، طرز ایستادن، رفتار، صدای آهنگین، نفس خوشبو، تعرق زیاد، تیکهای عصبی و امثال اینها ]….[ . برای پرورش یک شخصیت کامل، شما باید کاملا فیزیولوژی شخصیت را شناخته باشید.
دومین بعد از ابعاد سه گانه اگری، بعد جامعه شناختی است. کاراکتر به کدام طبقه اجتماعی تعلق دارد؟ در چه جور محله ای بزرگ شده است؟ به چه جور مدرسه ای رفته است؟ چه گرایش سیاسی دارد؟ گرایش مذهبی اش چیست، اگر گرایشی دارد؟ دیدگاه والدینش در مورد سکس، پول و ... چه بوده است؟ آزادی زیادی داشته یا اصلا نداشته است؟ ]…[ برای فهم کامل یک شخصیت، شما باید بتوانید منبع ویژه گی هایش را ریشه یابی کنید. شخصیت انسان به وسیله شرایط اجتماعی شکل داده می شود که شخص در آن پرورش یافته است، خواه یک شخصیت انسانی واقعی باشد، خواه یک شخصیت داستانی. تا زمانی که نویسنده قادر به فهم پویایی پرورش یک شخصیت نباشد، انگیزه های کاراکتر به خوبی درک نمی شوند. این انگیزه های شخصیت است که کشمکش را در داستان تولید می کند و باعث کشش روایت می شود. چیزی که داستان شما باید داشته باشد اگر می خواهد در جلب توجه خواننده موفق شود.
بعد روانشناختی، سومین بعد از ابعاد سه گانه اگری، محصول ابعاد فیزیولوژیکی و جامعه شناختی است. در درون بعد روانشناختی، ما تشویشها و دیوانگی ها را می شناسیم. پیچیدگی ها، ترسها، خودداری از بروز احساسات، الگوهای گناه و هوس، خیالها و امثال اینها. بعد روانشناختی شامل چیزهای می شود از قبیل IQ ، استعداد ها، توانایی های ویژه و ]…[ .
برای نوشتن یک رمان حتما نباید روانشناس باشید.شما نباید حتما فروید یا یونگ خوانده باشید و یا قادر باشید فرق یک بیمار روانی معمولی را از یک بیمار شیزوفرنیک تشخیص دهید. اما باید دانش آموز طبیعت انسانی باشید و بتوانید بفهمید دلیل مردم برای کارهایی که می کنند و حرفهایی که می زنند چیست. سعی کنید دنیا را آزمایشگاه خودتان کنید. وقتی منشی دفتر شما کارش را ول می کند، از او بپرسید چرا. اگر دوستتان می خواهد طلاق بگیرد به شکایاتش گوش کنید. چرا دندانپزشکتان شغلی را انتخاب کرده است که باید تمام روز دماغش توی دهان مردم باشد در حالی که آنها دارند درد می کشند؟ دندانپزشک من فکر می کرده است که از این طریق می تواند پولدار شود، اما هنوز نتوانسته از پس پرداخت هزینه تجهیزاتش بربیاید. آنچه مردم به شما خواهند گفت شگفت انگیز خواهد بود اگر مودبانه ازشان بپرسید و با همدردی به حرفهایشان گوش کنید. خیلی از نویسندگان از آدمهایی که ملاقات می کنند، دفتر وقایع روزانه می نویسند یا طرحهای شخصیتی درست می کنند. این ایده خوبی است…
برگرفته از کتاب how to write a damn good novel نوشته James N. Frey
کشمکش، ذات درام
جولای 29, 2008
این متن را از سایت Peder Hill ترجمه کردم. بخشی به نام “عناصر رمان”. بد نبود برای شروع. به درد من که خورد.